
گويند بهرام شاه در سير وسياحت خود به روستايي بس خرم رسيد كه مردمانش سخت به كار خويش مشغول بودند، در نتيجه به پيشواز شاه نيامدند. آنچنان كه او سخت بر آشفت و به وزيرش روزبه دستور داد تا روستا تخريب شود. روزبه نيز از آنجا كه نمي خواست به دست خود بد نامي به يادگار بگذارد، روستاييان را فراخواند وگفت پادشاه از كياست شما بسيار خشنود شده، لذا به پاداشتان دستور داده شما بر تمايلات خويش آزاديد وكسي را بر كسي بزرگي و رياست نيست. اين سخن كافي بود تا اوباش به جان و مال و ناموس مردم آبادي مسلط شوند و چيزي نگذرد كه آباداني از آنجا رخت بربندد... چون سالي گذشت بهرام براي اطمينان از فرمانش به آن روستا رفت و از ديدن آن همه ويراني پشيمان و دستور داد به خرج خزانه دوباره ده آباد شود. اينبار روزبه خود را در ميان تعدادي پيرمرد وپيرزن ناتوان ديدكه در روستا مانده بودند چون از پيرمردي حال روستاييان پرسيد ، پاسخ شنيد خدا لعنت كند مقرب سلطان را كه اين ده را با يك سخن نسنجيده به ويراني كشيد و روزبه چون سخن او شنيد او را به كدخدايي ده برگزيد و تعدادي از ماموران را بخدمتش در آورد تا روستاييان را به روستا برگرداند و فرماني نوشت و داد جار بزنندكه واي به حال كسي كه ازحكم كدخدا تخطي نمايد. وقتي مجددا بهرام به آن روستا آمد وآن را بهتر از گذشته ديد، از روزبه هزينه اين آبادي را جويا شد و او گفت خرجش چند كلمه بيشتر نبود، براي ويراني بي قانوني و براي آبادي قانون.... حالا درپس گذشت قرن ها خرد و بي خردي مي تواند جامعه هاي بشري را دگرگون كند و رهايي از بي خردي اطاعت از قانون است، اما صد دريغ كه ما در قرن بيست ويكم قانون را دوست داريم اما نه براي خودمان ما درقدرت قدرت آرزو می کنیم .
+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:49  توسط داوود
|
پرسپوليس الهلال يك بازي افتضاح بود كه هيچ چيز به جز رنج ديدن براي 73هزار تماشاچي حاضر و ميليونها بيننده تلويزيوني در برنداشت. در اواخر ده چهل و اوائل دهه پنجاه مي گفتند تكنيك بازيكنان شما خوبست، اما بازي بدون توپ بلد نيستيد و بزرگان آن روز فوتبال بر بر به آنها نگاه مي كردند ... تا اينكه بسختي اما يواش يواش ياد گرفتند. اما بعد از سالها پرسپوليس ثابت كرد بازي علي اصغري فراموش شدني نيست. تيمي كه به استثناي دروازبان بوسنيائي و پولادي، نود وچند دقيقه مثل خوره ها يا توپ را ول نمي كردند و يا سه چهار تائي بي هدف دنبال توپ مي رفتندتا يك بازي خيلي بد وخسته كننده را به نمايش بگذارند. اين تيم شانس آورد وبه لطف يك دروازه بان توانا 6 گل نخورد حيف پولهائي كه هزینه این تیم شده! اين چه تركيبی است كه مي تواند چنين بازي ضعیفی را تحويل هواداران بدهد واسمش را بگذارد بازي فوتبال!
+ نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:31  توسط داوود
|

يك ديپلمات ايراني كه از بي كاري حوصله اش سر رفته بود هوس مي كند به استخر مختلطِ كفاردر برزيل برود، حالا چه مي شود و چه مي كند كه به تهران فراخوانده مي شود بماند. ولي حدس مي زنم كه در هواپيما با خودش ميگفت كه اگر از من بپرسند مرتيكه اين چه گندي است كه زدي؟ مي گويم رفته بودم آنجا كفار را ارشاد كنم كه نشد! تازه فهميدم ارشاد به همين سادگي ها هم كه مي گويند نيست، داشتم از دست ميرفتم!!چشمهايم را نگاه كنيد دروغ نمي گويم! حالا مي توانم برگردم؟!
+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:36  توسط داوود
|

بابا طاهر فقط در دوبيتي هاي زيبا وجاندارش ماندگار نیست، كه اگر این نبود ، زندگي اش به افسانه نزديكترمی شد. گويند در سرماي سخت زمستان او را در كوه بی تن پوش ديدند كه از حرارت بدنش برفهادر کنارش ذوب شده بودچون از او پرسيدند،گفت سرماي مرا قاضي همدان مي خورد. پس به عيادت قاضي رفتند او را پوستين پوش زيركرسي لرزان در اطاقي كه بخاري سوزاني نيز در آن افروخته بود ديدند ناي سخن گفتن نداشت، گويي خدا سرماي هر كس را به اندازه بالا پوشش داده بود ...
از كه بايد پرسيد چه كساني بالاپوش هشت دهك از جامعه را بالا كشيده اند و نمي لرزند؟!
+ نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:48  توسط داوود
|

بيوه زني از همسر مرحوم خود يك پسر كاكل زري به ارث برده بود، كه نه درس مي خواند و نه سر كار مي رفت. اما تا دلت مي خواست خواب وخوراكش كامل بود، يكشب از سر شب تا صبح مادر در گوش اين جوان خواند تا راضي بكار شود، عاقبت قبول كرد و رفت پيش عمو آهنگر ... شب كه آمد به مادر گفت: برايش دكاني باز كندكه بلد شده! مادر بيچاره هاج و واج به پسرك نگاه مي كرد، پسر گفت: وقتي آهن در كوره سرخ شد، پهنش كني بيله، باريكش كني ميله،تمام كار همينه!! وقتي آقاي احمدي نژاد رييس جمهور شدند گفتند مگر در مملكت قحط الرجال است كه بايد تمام پستها در اختيار اين چند صد نفر باشد؟ بايد اين چرخه شكسته شود... اما حالا چه اصراري است كه آقاي مرتضوي را دراز كنيم، براي شغلي كه بيشتر به مدير اقتصادي نياز دارد تا كشمكش سياسي. داستان مرحوم كردان هنوز به حافظه تاريخ نپيوسته بلكه در افكار عمومي باقي است. آيا اين تكراري دوباره نيست؟ متاسفانه كمتر ديده ام در اين سر زمين مسئوليتي به كسي پيشنهاد شود و او صادقانه به ناتواني در اين كار اعتراف كند اصلا نه گفتن افت دارد! چون پهنش كني بيله، باريكش كني ميله. انشالله خود آقاي مرتضوي تفحصي در خود مي كند و يك نه مي گويد.
+ نوشته شده در بیستم فروردین 1391ساعت 22:0  توسط داوود
|

الو بفرماييد
س- برادر قيمت بيمه ها دوباره گران شده چكار كنيم ؟
ج- عزيز دلم اين قدر بي تابي نفرماييد تازه شتري حساب كردن!!
س-آيا ميشه ما ماشينمان را بيمه نكنيم وبجاي آن قصاص شويم ؟
ج- خير. فكر كن تو موقع رانندگي تصادفي پاي يك بنده خدا را از 3جا شكستي آن هم بايدپاي تو را همان مدل بشكند با فرض اينكه هر دو دفتر چه خدمات درماني داشته باشيد اين بيمه با آن بيمه كلاهشان ميرود تو هم خود شما هم معاملتان نمي شود، چون مقصر مي گويد من غير عمد اين كار را كردم ولي تو مرض داشتي شل و پلم كردي!
س- مي شود ديه فوتي بر اثر تصادف را به قيمت انسان زنده محاسبه كنيم ؟
ج-نه انسان زنده تازه از نوع مرغوب به اندازه يك كيلو سبزي به قيمت بازار روز ارزش معاملاتي ندارد!
س- مي شود به جاي حادثه ديده يك آدم ديگر جايگزين نماييم؟
ج- بابا خيلي زرنگي مي خواي بجاي متوفي يك از پا افتاده از بازار سيد اسماعيل بخري وجايگزين كني!؟ بنده خدا صاحب مرده چه گناهي كرده.
س- شما بگوييد ما كه پول نداريم و همين جوري از پس مخارج زندگي بر نمي آييم چه كنيم ؟
ج- شما ميتوانيد به نفع آنها كه دارند كنار برويد هم از هزينه هاي جاريتان كم مي شود هم مشكلاتتان حل و هم زندانها خالي.
س- مي شود مشروح نظرتان را بدون توجه به سوالها بفرماييد؟
ج- عزيزان من بيمه ها هم ضرر مي كنند، نمي بينيد مثل قارچ از بغل هر بانك يك شركت بيمه سبز مي شود؟ به بيمه ها و بانكها فكر كنيد، نشنيده ايد كه از نخورده بايد گرفت و داد به خورده !
+ نوشته شده در نهم فروردین 1391ساعت 19:6  توسط داوود
|
وقتي ميگويند ما استاد جنجالهاي داخلي وخارجي عليه خودمانيم بي راه نگفته اند. عابدزاده سه سال قبل در مصاحبه اي عليه دكتر مددي كه اولين بار زانوي او را جراحي كرده بود مطالبي را به درست يا غلط بيان داشته و به خاطر عدم حضور در دادگاه به صورت غيابي محكوم به 54 ضربه شلاق شده است و همينطور براي خود چرخيده تا اول سال نو كه قصد سفر به ديار فرنگ آن هم از نوع امريكايي اش را داشته تازه در فرودگاه متوجه ممنوع الخروجي مي شود! حالا چند اتفاق مهم رخ داده است، اولاً تمام رسانه هاي داخلي و خارجي در خصوص دروازبان اسبق تيم ملي جنجال به پا كرده و مي كنند، دوماً برخلاف خوانندگان چند هزار نفري داخلي سه سال قبل، امروز ميليونها نفر داستان جراحي عابدزاده و پزشك شاكي را مي خوانند، مي ماند سه هزارآفرين ما براي عابدزاده، قاضي و دكتر و بعد هاج و واج نگاه كردن به نيرويي كه بايد اين ماجرا را جمع نمايد.
+ نوشته شده در ششم فروردین 1391ساعت 13:22  توسط داوود
|

نميدانم بهار با مهرباني مي آيد يا در بال پرستوهاي در هجرت و شايد هم بخاطر آرزوهاي بچه هاي آسماني مان، كه هنوز به نكبت نفرت روحشان آغشته نشده است و آرزو دارند غنيمتشان را از لاي صفحه هاي قرآن بر دارند. اسكناس هايي كه هر چه بزرگتر شده اند ناكارآمد تر. چقدر براي روز هاي كودكي از دست رفته دلم تنگ مي شود، براي ماهي قرمزهاي كوچولو توي حوض با آن كاشي هاي فيروزه اي... حالا ماهي قرمز داخل تنگ را مي بينم كه انگار دارد التماس مي كند كه از اين بازي خسته شده و چشمانش زنگ خواب مي خواهد. ديگر بوي عيد، ديوار كاهگلي، ديد و بازديد، دستگيري، ساده زيستي، مثل قصه ها دارد بسر ميرسد، ولي هنوز نوروز بچه ها اسير مدرنيته نشده است و حاجي فيروز با دايره زنگي مي تواند در پشت چراغ قرمز از خط قرمز بگذرد.
+ نوشته شده در یکم فروردین 1391ساعت 10:11  توسط داوود
|

نميدانم چرا بخش عمده اي از سالهاي زندگيمان را خواسته يا ناخواسته براي اثبات ويژگي هايي كه نداريم تلف مي كنيم، تا خاطرات تلخي براي مرور در آينده پيش رو داشته باشيم در حاليكه اگر اين انرژي را براي توانايي هايمان بكار مي برديم، شايد خوشبختي بما نزديك تر مي شد. فكر مي كنم اگر آرامش خيال كليد خوشبختي باشد، نبايد منكر اين باشيم كه اين آرامش بدون حداقل هاي زندگي به سراغ ادمها بيايد. چاپلين مي گفت "خوشبختي فاصله اين بدبختي تا بدبختي ديگر است" ظاهرا قرن بيست و يكم دارد به تاريك راهي ختم مي شود كه عده قليلي كه هيچ چيز برايشان تازگي ندارد در كنار اكثريتي كه در حسرت روز مرگي جان ميدهند جاي گرفته اند.
+ نوشته شده در هجدهم اسفند 1390ساعت 21:10  توسط داوود
|

اگر كسي بخواهد در وادي سياست يا زندگي، خود را فدا كند تا رضايتمندي همگان را فراهم آورد، و در اين راه مخالفي هم پيش رو نداشته باشد اشتباهي سخت را تجربه مي كند. آقاي محمد خاتمي به عنوان يك كهنه سياستمدار دوست داشتني هميشه خود را درون حاكميت ديده و هرگز خود را اپوزسيون نظام نه خواسته و نه معرفي كرده است. چه زماني كه اطرافيانش شعار گذشتن از او را سر دادند و يا حالا كه راي او را تيري به قلب اصلاحات مي دانند. اما چگونه در اين بازي كودكانه خود غرق شده اند، كه نمي خواهند باور كنند اگر او ليدر اصلاحات است پس بايد شما در پي او باشيد نه او. مگر اينكه براي بقاي خود فقط مخالف خوان بخواهيد... مرحوم طالقاني در نماز جمعه اوايل انقلاب كه هنوز گروه هاي چپ و تندرو شمشير از رو نبسته بودند و در جستجوي سهم خواهي بيشتر به زور تبليغات و ميتينگها بودند، از ايشان هم تقاضاي همدردي و هم صدائي ميكردند،مطلبي تقريباً به اين مضمون گفت: "كه نكنيد شما نمي توانيد در اين مملكت با يك امامزاده به ناحق برخورد بكنيد و پيروز معركه باشيد چه رسد بخواهيد به جنگ اعتقادات مردم برويد..." و اما شماهايي كه حالا فرسنگها از وطن دور شده ايد و به بخشي از روياهاي خود چنگ انداخته ايد، فراموش نكنيد بيش از اينكه خودي باشيد بيگانه ايد.
+ نوشته شده در چهاردهم اسفند 1390ساعت 11:26  توسط داوود
|